تبلیغات
سوداگرانه

سوداگرانه

اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید ، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید.

دوباره ای برای خدای خوب من ...

 

آه خدای خوب من ...
خدای خیلی دور , خدای خیلی نزدیک
هم با تو احساس آشنایی می کنم و هم غریبگی ...
و تمام این عیب ها از منست , ازدرون من ,

آنان که بهشتت را پیش رویم به تجسم می کشند که فلان است و بهمان تا خوب باشم

چه ساده انگارند که نمی دانند خوب بودن در پیشگاهت لذتیست وصف نشدنی

و غیر قابل قیاس و آنانکه که جهنم را به فجیع ترین شکل به ذهنم مصور می کنند که

خطایت را پاسخی جز این نیست شاید نمی دانند بد بودن در پیشگاه تو , خود الیم ترین

و سخت ترین عذابیست که وجودش را تصور می توان کرد ...
من میوه های خوشمزه بهشت را نمی خواهم و از شیر و عسل هم خوشم نمی آید با حوریان مناسبتی ندارم که خود معشوقی دارم هزاران بار زیبنده تر ودلفریب تراز تمامیشان
قصر های بزرگ و زر و سیم نمی خواهم که اتاقی کوچک با کتابخانه ای ساده مرا بس است
من خوب بودن را , ( که معنایش باتو بودن وحل شدن در حضور توست )به تمامی اینان

ترجیح می دهم تا زنده ام با منی وبا توام ومی دانم پس از مرگ نیز دستم را رها نخواهی کرد قوت قلب منی
حضورت و یادت آرامش بخش منست
ذهنم را نباید بیش از این درگیر اما و اگرها کنم ..
پاداشی برای خوب بودن , جز خوب ماندن , نمی خواهم
اگر اشتباه کردم و لغزیدم از راهی که با تو می روم ، دستم را بگیر و جهنم را وعده ام نده
آفریده توام , نه غریبه و تو خود خوب از درون من آگاهی ...


یادش بخیر ...!

یادش بخیر قدیم ... میگم قدیم حرفم از قرن ها پیش نیستا همین حدود 10 سال پیش ...

 

چهارشنبه سوری ها می رفتیم سر کوچه ی خونه ی پدریمون و با بچه های همسایه

 

که تعدادمون کم هم نبود آتیش درست می کردیم و سیب زمینی هم می نداختیم توش

 

و دور هم بگو و بخند و بزن و برقص و این چیزا بود ...

 

همه ی سر و صدایی که اون زمانا می شنیدیم شب چهارشنبه سوری صدای آب مقطرهایی

 

بود که از آمپولایی که می خریدیم کش می رفتیم ...

 

یادش بخیر که از 2 هفته مونده بود به چهارشنبه سوری دنبال لاستیک ماشین بودیم

 

واسه شب چهارشنبه سوری ولی دو روز مونده به وقتی که باید آتیشش می زدیم

 

میومدن لاستیکا رو جمع می کردن یا اگه اونا جمع نمی کردن مامان و باباهامون اونا رو

 

قایم می کردن که یه وقت بلایی سرمون نیاد ...

 

واقعا یادش بخیر ...

 

یادشون بخیر بچه های قدیم محله مون که نمی دونم هر کدومشون الان کجان ...

 

داوود ... حسین ... علیرضا ... حنیف ... پویا ... مهران ... علی ... شهریار ... شهرام

 

رضا کوچیکه و بقیه ی بچه ها ...

 

اما حالا امشب که شب چهارشنبه سوریه همش صدای ترقه می شنوم و جایی

 

آتیش نمی بینم ... همه چیز این جشن قدیمی که بر ای اومدن نوروز بود شده صدای

 

ترقه هایی که باعث سر درد و استرس خیلی ها می شه ...

 

امشب خیابونا خلوت تر از خیلی شبای دیگه ست چون واقعا کسی امنیت جانی نداره

 

و کسی جرات نمی کنه بیاد توی این خیابونای وحشی و پر سر و صدا ...

 

یادش بخیر قدیم ....

 

یادش بخیر روزهای خوب چهارشنبه سوری که همیشه برامون خاطره بود ...

 

و یادش بخیر و یادش بخیر و یادش بخیر ....!



سوداگر


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :